زندگی یعنی چکیدن همچو شمع از گرمی عشق
زندگی یعنی لطافت گم شدن در نرمی عشق
گفت بیا برای دوستیمون یه نشونه بذاریم
گفتم باشه
تو بذار
گفت شکلات
هربار که همدیگه رو میبینیم
یه شکلات مال تو یکی مال من
باشه؟
گفتم باشه
هربار یه شکلات میزاشتم تو دستش
اونم یه شکلات تو دست من
باز همدیگه رو نگاه میکردیم
یعنی که دوستیم
دوست دوست
من تندی شکلاتمو باز میکردم
میزاشتم تو دهنم و تندو تند میمکیدم
میگفت شکمـــو تو دوست شکموی منی
و شکلاتشو میزاشت تو یه صندوقچه کوچولوی قشنگ
میگفتم بخورش
میگفت تموم میشه
میخوام تموم نشه
برای همیشه بمونه
صندوقش پر از شکلات شده بود
هیچکدومشو نمیخورد
من همشو خورده بودم
گفتم اگه یه روز شکلاتاتو مورچه ها بخورن، یا کرما
اونوقت چکار میکنی؟
گفت مواظبشون هستم
میگفت میخوام نگهشون دارم
تا موقعی که دوست هستیم
و من شکلاتامو میزاشتم توی دهنمو میگفتم: نه نه نــه
تا نه
دوستی که تا نداره
تو کدوم کوهی که خشکید از تو دست تو میتابه
چشم چشمه ابر ایثار روی سینه تو خوابه
یک سال، دوسال، چهار سال، هفت سال، ده سال، بیــست سالش شده
اون بزرگ شده، منم بزرگ شدم
من همه شکلاتامو خوردم
اون همه شکلاتاشو نگه داشته
اون آمده امشب تا خداحافظی کنه
میخواد بره
بره اون دور دورا
میگه میرم اما زود برمیگردم
من که میدونم میره و برنمیگرده
یادش رفت شکلات به من بده
من که یادم نرفته
یه شکلات گزاشتم کف دستش، گفتم این برای خوردنه
یه شکلات هم گزاشتم کف اون دستش، اینم آخرین شکلات برای صندوق کوچیکت
یادش رفته بود که صندوقی داره برای شکلاتاش
هردوتارو خورد
خندیدم
میدونستم دوستی من تا نداره
میدونستم دوستی اون تا داره
مثل همیشه
خوب شد همه شکلاتامو خوردم
اما اون هیچ کدومشو نخورده
حالا با یه صندوق
پر از شکلاتای نخورده
چکار میکنه؟
این دیگه فکر نداره وقتی میشنوی میگم
تو برو باهام نمون حتی اسممو نیار
اگه یک شب دیگه زیر بارونا قدم زدی بدون
که تمام فکر من پیش تو بود
مثل تو تو زندگیم هیچکی نبود